اراداراد، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 9 روز سن داره

یکی یه دونه مامان وبابا

دریاچه اویدر

سلامممممممم ارادجونم مامانی امروز 25مهره بادایی وزندایی ونویان جون رفتیم تفریح هواخیلی خیلی عالی بودتصمیم براین شدبریم دریاچه اویدر مامان به تونویان جون خیلی خوش گذشت وخیلی اقابودین نویان جون همش 4روزازت بزرگتره اینم عکسات کناردریاچه مامانی   اینم نویان جون که 11خردادتو8ماه دنیااومد ...
25 مهر 1392

واکسن 4 ماهگی

امروز92.7.16 صبح رفتیم مرکزبهداشت وواکسن 4ماهگینوزدیم عزیزم الان که 10ساعت میگدره خداروشکرتبت کمتره ومثل واکسن 2ماهگیت اونقداذیت نشدی پسرم 4ماهت تموم شدمبارکهههههههههههه دیگه داری بزرگ میشی ماشالله پسرم امروز 8100وزنت و67قدت بود اینم جای واکسنت ...
16 مهر 1392

واکسن 2 ماهگی

سلام قندعسل باباوهاب امروز2ماهت شدعزیزم وای که چه زودگذشت امروزصبح رفتیم بامادرجون واکسن توبزنی مامان خیلی استرس داشتم  پسراقابودی مثل یه مردوایستادی تاواکسن توبزنن یه کوچولوگریه کردی اومدیم خونه بهت شیردادم وخوابیدی اماتاپاتوتکون میدادی ناله میکردی قربونت برم من اما3ساعت بعدتبت شروع شدخیلی نگرانت بودم توهم بیحال بودی امابازتواون حال واسم میخندیدی الهی که فدای خنده هات بشم خلاصه باپاشویه یکم تبت پایین اومدوزنتم 5700بودماشالله   ایشالله که همیشه تنت سالم باشه ارادم   ...
16 مرداد 1392

حال وهوای این روزا

سلامممممم پسرک قشنگم این روزا خیلی وقته مامانی وپرکردی همه لحظه هام با تومیگذره عزیزم خیلی ازخداممنونم واسه دادن توبهمون 1000بارخداروشکرررررررررررررررررررر باباوهاب ازسرکارروزی 10بارزنگ میزنه حال قندعسلشومی پرسه تا میادخونه هم شروع میکنه بهبازی کردن باهات وتوهم کلی ذوق میکنی دیگه کم کم داره 2 ماهت میشه فدات بشممممممممممم دیگه وقتی بابایی میره سرکارتنهانیستم اصلانمیفهمم کی غروب میشه تا بابایی میاد دوست دارررررررررررررریم ارادجونم ...
28 تير 1392

ختنه شدن گل پسرمون

سلامممممم قندعسلم امروز 92.4.15 هستش که بردیمت واسه ختنه امروز30روزت شد الهی مامان قربون پسرم برم که خیلی دردکشیدی صبح که رفتیم همش استرس داشتم همش نگرانت بودم دلم نمیومددردبکشی اماخوب کاری بودکهبایدانجام میشد خلاصه بردنت واسه عمل وبعد 15مین اوردنت که شیربدم بمیرم فقط جیغ میزدی وگریه میکردی بابغض نگام میکردی وشیرم نمیخوردی وااااای ارادم مامان دلش اتیش گرفته بوداماخداروشکریکم بعدش اروم شدی وچندساعت بعدم دیگه راحت خوابیدی  بابایی هم خیلی غصه دردکشیدنت وخورد عاشقتیممممممممممممممم
15 تير 1392

شیرین ترین لحطات

سلامممممممم ارادجونم تو شدی همه زندگی ماحالاخونمون پراز شادی شده قشنگترین لحظات برام زمانیه که توتوی بغلم میخوابی وصدای نفسات ومیشنوم وقتیه که میبینم سرتو روی سینه مامان جابه جامیکنی تاصدای قلبمو بشنوی میخوابی ومن مژه هاتو دونه دونه میشمرم عاشق وقتاییم که مامان ونگاه میکنی ومیخندی مامانی صبحاکه پامیشی اولین کاری که میکنی یه خنده نازو یه نگاه اشناست کارت عاشق حرف زدن باهاتم که به تمام حرفام گوش میدی اینم چندتا عکس ازت   ...
28 خرداد 1392

به زندگیمون خوش اومدی ارادجون

سلامممم ارادم عشق مامانی اول ازهمه تولدت مبارک پسرک کوچولومامان وبابا مامان 15خرداد رفتم بیمارستان وبستری شدم قراربراین بودکه 16هم صبح دکترم بیاد وسزارینم کنه ساعت 11.30وقت اتاق عمل داشتم قبل اینکه بریم بیمارستان باباباوهابت قرارگذاشتیم که اخرین گردش 2نفرمونوبریم کلی گشتیم ورفتیم کناردریا وباهم حرف زدیم باورمون نمیشدکه فرداقراره پسرکوچولومونوبغل کنیم واقعا حس قشنگی بود خلاصه پسرنازم ساعت 9شب رفتیم بیمارستان واول رفتم بخش زایشگاه تاضربان قلبتو چک کنن وااااااااااااای که چه شبی بودمامانی توی بخش یه خانوم 22ساله داشت زایمان میکرد کل بیمارستان وگذاشته بود رو سرش منم تاچشمم بهش افتاد یهویی یه ترس عجیبی ...
23 خرداد 1392